دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان میروم و دستم را بر پوست کشیده شب میکشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
هیچکس مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
هیچکس مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است ….
نمیدونم چرا باید با این شعر فروغ شروع میکردم، فکر میکنم این تمامی احساسات و حرفهای منو بیان کرد. همه چی رو گفت. آره، خیلی وقته که دلم گرفته، دلم میخواد فریاد بزنم ولی نزدم. خدایا ، ای خدای بزرگ من … این حق من بود؟ … تمامی سهم من از محبت بیکرانت این بود؟ … و باز سکوت کردم. دلمو که خونه عشق بود بازم به سطل زباله تبدیل کردم و هرچی بغض داشتم ریختم توش و باز صدام درنیومد … میدونی از کی حرف میزنم؟ از چه زمانی و چه ساعتی؟ من از ساعت عشق حرف میزنم، از ساعت محبت بیکران و از دقیقه مهربانی و از ثانیه شیرینی که در دهانم تلخ شد.
من از زمانی صحبت میکنم که مال تو نیست ، تو به گفته خودت از این زمان خیلی جوان تری و من … من پیرم … به گفته تو و پیر ترم از هر آن کس که تا کنون روی این زمین خاکی زیسته است. من از زمانی صحبت میکنم که متوجه شدم با تو فرق دارم، و نه تنها با تو، بلکه با تمامی موجودات زنده اطرافم، تمامی آدمیان و تمامی دخترانی که تا کنون دیده بودی.
آن لحظه حتی دیوارهای بیجان هم شنیدند که من چگونه در خودم شکستم و فرو رفتم در ژرفنای اندوهی دردناک که هدیه عشق تو بود برای من که تو جوانتری و من پیرم… آری، من پیرم ، من خود زمانم. زمانی که میگذرد و تمام نمیشود. رنج میبیند و رنج میسازد و ابدی است … تمامی ندارد. چه کسی میگوید که زمان احساس ندارد؟ زمان نیز احساس میکند ، درد میکشد ولی لب به گلایه نمیگشاید. از تو و تو ها میشنود و میبیند ولی سکوت میکند. آیا زمان را دیده ای؟ من خود زمانم
در تنهایی خودم میسوزم تا تو تنها نباشی و دمی خوش بیاسایی … و باز هیچ نمیگویم، چرا که من پیرم … من خود زمانم
چه کسی میگوید زمان دل ندارد؟ هم اکنون دل زمان شکسته است و گلایه دارد ولی سخن نمیگوید. زمان به تو عشق میورزید و تو رهایش کردی و دلش را شکستی. شاید من خود زمانم. من خود زمانم … سالهاست که بیدارم، میسوزم و در تنهایی خودم میمانم.
دلم گرفته است …
پ ن 1: فقط دلم گرفته است
پ ن 2: تقدیم به تینتاجیل کوچک، کاراکتر نمایشم که خیلی دوستش میدارم