الان چند روزیه میخوام بنویسم ولی خوب متاسفانه انگار قسمت نمیشد تا امشب که بیخوابی باز به سراغم اومد. همیشه فکر میکنم به این بیخوابی و اینکه چرا به سراغم میاد ولی خوب اینم جریانش مثل همون احساس سرما و یخ زدگیه یه جورایی. فکرش رو که میکنم میبینم علت های مختلفی برای این بیخوابی میتونه وجود داشته باشه. آدما آدمو بیخواب میکنن، زندگی آدمو بیخواب میکنه، تازه میگن آدم که عاشق بشه بیخواب میشه …. ولی از همه اینا گذشته یه نکته مهم تری هست. من اصولا از محدودیت متنفرم و همیشه احساس میکنم که خوابیدن شب یه جوری محدودیته. راستی چرا آدما روزا رو بیدارن و شبا میخوابن؟ مگه نمیشه روزا خوابید شبا به کار و زندگی رسید؟ منظور اینه که ما به کلیشه ها عادت کردیم و نمیخوایم دست ازشون برداریم. حالا صرفا مهم نیست که شب رو بخوابیم، بابا بیخیال !!! مشکل از مسائل دیگس. مثلا ما عادت کردیم هر کاری باهامون کردن و هر بلایی سرمون آوردن هیچی نگیم و هر چی میگن گوش کنیم. عادت خیلی چیز بدیه … کلیشه درست میکنه … آدمو درست تبدیل میکنه به یه رباتی که اتصالی کرده و داره ضد برنامه ریزیش عمل میکنه. مثلا اگه بهمون بگن کراوات نزنین ، اگه بهمون بگن پاپیون زشتهههههه …. ما هم میگیم چشم. زور میگن میگیم چشم … و خلاصه بریم سر اصل مطلب.
همونطور که قبلا هم گفتم به وبلاگ نویسی علاقه ای نداشتم و فکر میکردم که صرفا وقت تلف کردنه. تازه از زندان هم خوشم نمیاد. از کلیشه هم بدم میاد. من دنبال ارتباطات گسترده بودم ، پس از تمام هنر و توانم استفاده کردم و به انجمنها و سایت های خارجی مراجعه کردم و اونجا سعی کردم در عین اینکه دوستای جهانی پیدا کنم خودمو به عنوان یه دختر ایرانی نمونه و با معلومات عرضه کنم. راستش موفق هم بودم و حتی سمت های بالا توی خیلی از سایت های معروف به دست آوردم. توی اون انجمن ها و سایت ها به قدری جو دوستانه بود و به قدری همه عزت و احترام حالیشون میشد که حد نداشت. من به وجد اومده بودم و به کارم ادامه میدادم. تازه اینطوری زبان انگلیسیم هم بهتر از قبل شده بود. دوستای خیلی خوب و حتی مشهوری پیدا کرده بودم. ولی خوب هیچوقت عضو سایت ها و انجمن های ایرانی نشدم. ولی آرزو داشتم همیشه یه محیطی مثل اون انجمنهای خارجی برای هموطنای خودم درست کنم. محیطی دوستانه که توش میشه یاد داد و یاد گرفت. میشه دوست بود و دوست داشت و میشد متحد بود. تا اینکه …
یه روز اتفاقی به یه انجمن فارسی زبان سر زدم و اونجا عضو شدم. بدک نبود. اوایل جو دوستانه بود و منم که یهو مثل مگس پریدم هوا و مدیر شدم. البته سمت برام مهم نبود و خیلی هم عادی بود چرا که تو سایت های خارجی هم همیشه سمت میگرفتم و موفق بودم. من با اون برداشتی که از انجمن های خارجی داشتم وارد این انجمن فارسی شدم، اوایلش خوب بود ولی خوب مثل اینکه ما ایرانیا حس همکاری و دوستی حالیمون نمیشه … کم کم همه چی عوض شد. گاهی اوقات احساس میکردم که تا به حال با مشتی نقابدار طرف بودم و در نهایت اونجا رو ترک کردم. ولی خوب این باعث نشد که از اندیشه ای که سالها تو ذهنم داشتم گریزون بشم.
پس شروع کردم و اون انجمن و سایتی رو که همیشه دلم میخواست درست کنم رو راه انداختم و البته که عزیز و همراه همیشگیم هم با کمکهاش به من بهم انگیزه بیشتری میداد. و من بالاخره این سایت رو راه انداختم. اسمش رو هم گذاشتم دروازه هفتم به نیت هفت هنر و نیز با احترام به دو بزرگ سینمای جهان، رومن پولانسکی برای دروازه نهم و اینگمار برگمن برای مهره هفتم ( دوتا فیلمو باهم قاطی کردم ) . در عین اینکه از تجربه تلخ انجمن قبلی که توش بودم دلم گرفته بود ولی باز امیدوار بودم و هستم که میتونم بالاخره اون جمعی رو که همیشه آرزوشو داشتم رو توی این سایت جمع کنم. دلم میخواد که از کلیشه ها فاصله بگیرم، دلم میخواد به آسمون هفتم برسیم و دلم میخواد نشون بدم که ما میتونیم حتی خیلی بهتر از اون خارجیا باهم باشیم و باهم بریم جلو. از دورویی متنفرم و دلم میخواست مکانی درست کنم برای آدمایی که برای همدیگه احترام و ارزش قائل هستن و از هم یاد میگیرن و واسه هم نقاب به چهره نمیزنن … تازه با کراواتشون همدیگه رو خفه نمی کنن. از ارتشی بودن و ساختن ارتش هم خوشم نمیاد، میخوام گروه درست کنم. دلم میخواد آتن دوران پریکلس رو توی این سایت درست کنم. جایی که همه آزادن و صحبت میکنن ، نقد مینویسن ، داستان مینویسن و کارای هنری میکنن و از تجربیات همدیگه کنار هم استفاده میکنن. از جنگ متنفرم و قصد جنگ ندارم، دلم دوستی و صلح و صفا میخواد… امیدوارم به اهدافم بتونم برسم با این سایت. خلاصه به قول حافظ بزرگ
بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم
میخوام کار نو انجام بدیم باهم … در کنار هم … و هنوز به حس همکاری و احترام امیدوارم
پ.ن 1: اصلا قصد توهین و دشمنی ندارم و فقط دلم شکسته از دست کسایی که دلمو شکستن
پ.ن 2: عشق باعث بیخوابی میشه
فکر کنم بازم زیاد حرف زدم …. بازم میام …. بازم میگم
انشالله نه خودمون کلیشه بشیم و نه سایت
این یه برنامه درازمدته و ما هم قطعا تا آخرش هستیم
در این جمع بین المللی مطمئنم فرهنگهای مختلف تاثیر مثبتی بر همدیگه خواهند داشت و الگوهای مثبت تقویت خواهد شد