این اولین پست من در این وبلاگ هست و نمیدونم که از کجا باید شروع کنم. مدت زیادیه که من دست به نوشتن نزدم. اهل وبلاگ هم نبودم. بارها وبلاگ درست کردم و سعی کردم مثل آدمیزاد مطلب بنویسم ولی نمیدونم چطور بود که همیشه وبلاگ نویسی منو خسته میکرد. شاید به این دلیل بود که دوست داشتم حرفه ای توی وبلاگم بنویسم و سیستم وبلاگ با اون چیزی که انتظارش رو داشتم فرق میکرد. باور میکنید من اینجا توی ورد پرس یه وبلاگ خوشگل دارم که تزئینش هم کردم، ولی امروز هر چی سعی کردم بعد از دو سال برگردم به همون وبلاگ نمیتونستم. البته من تو اون وبلاگ داستان و شعر مینوشتم، ولی الان احساس کردم که دوست دارم وبلاگی داشته باشم مثل دفترچه خاطرات و بعد از تلاش بسیار برای یافتن پسورد وبلاگ قدیمیم به این نتیجه رسیدم که باید یه وبلاگ جدید درست کنم که ساختارش هم درست مثل دفتر خاطرات باشه از همون اولش.
وبلاگ نویسی خیلی طرفدار داره و من همیشه علاقه ای نشون ندادم به این قضیه. البته خوب میشه گفت در عین اینکه یه نویسنده هم هستم ولی خیلی وقته که دست به قلمم خشک شده. یه روزایی بود که توی اتوبوس وقتی از دانشگاه برمیگشتم مینوشتم، ولی الان مدتهاست که دیگه دست من با قلم غریبه شده. دیشب خیلی سعی کردم که توی دفترم بنویسم ولی نتونستم. احساس کردم که بد نیست چیزی رو که دوست داشتم توی دفترم بنویسم توی وبلاگم بنویسم. راستش دستم میلرزید و احساس عجیبی داشتم. کاش میدونستم که چی به سر دستم اومده و چه کسی این بلا رو سر دست من آورده … ولی افسوس و صد افسوس که نمیشه … خوب کتاب که مینویسیم یا توقیفش میکنن و یا با کلی دنگ و فنگ چاپش میکنن. مقاله که مینویسیم باید از کلی فیلتر عبور کنه و آخرش اون چیزی نمیشه که میخواستی … همینطور نمایشنامه و فیلمنامه هم همینطور.
فکر کنم الان بدونم چرا دستم به نوشتن خشک شده، البته یکی از دلایلش رو فهمیدم. از وقتی که هر کسی از راه رسید یه داستان آبکی نوشت و کلی فروش کرد … از وقتی که تمامی فیلم نامه ها و نمایشنامه ها کوچه بازاری شدن … از وقتی به هر چرندیاتی لقب نوشته ، مقاله و داستان دادن … از وقتی که هوا سرد شد و آدمیت یخ زد … دست منم یخ زد… انگشتام دیگه نمیتونست قلم رو نگه داره، دستم مدام میلرزید … ولی بازم مینوشتم تا اینکه یه روز دلم لرزید و از همین نقطه بود که اولین لغزش آغاز شد و من از نوشتن دست کشیدم ….
ولی حالا تصمیم گرفتم که با نوشتن حرفای دلم شروع کنم تا یخ انگشتام آب بشه و کم کم برم سراغ همون داستانایی که نوشتم و دوست دارم که بنویسم و بعضیا که دوست دارم ادامشون بدم. شاید نوشتن خاطرات روزانه بهترین بهانه باشه برای اینکه بتونم دوباره بنویسم. خدا رو چی دیدی شاید زد و منم وبلاگ نویس خوبی شدم و از وبلاگ بازی خوشم اومد.
هوا هنوز سرده، هنوز احساس سرما میکنم و هنوز دستم یخ بستس … امیدوارم هرچه زودتر هوا گرم بشه و همه یخها آب بشه. گاهی اوقات احساس میکنم که یخهایی که توی مملکت خودمون میبینم از قله های یخی قطب شمال عظیم ترن. اینو میدونم که اگه این یخ ها آب بشن چیزهای خوبی از درون این یخها بیرون میاد. تصورشو بکنید… یه مغز که وسط یه صخره یخی منجمد شده … یک دست و حتی یک صدا … اگه یخش آب بشه چه آتیشی به پا میکنه … پس به امید آب شدن یخ ها … به امید آب شدن همه یخها شروع میکنم به نوشتن و انگشتم رو وادار میکنم که دوباره حرکت کنه … هوا هر چقدر سرد باشه، هر چقدر قطر این یخها زیاد باشه دیگه برام مهم نیست … باید حرکت کرد، باید پیش رفت و یخها رو درهم شکست… به امید آن روز …
پ.ن : این منظره پائیزی رو خیلی دوست دارم که به عنوان قالب وبلاگم انتخاب کردم و تقدیم میکنم به کسی که میدونم پائیز رو خیلی دوست داره ، اونم یه پائیز بارونی …
مطمئنم با استعداد خوبی که در نویسندگی داری این وبلاگ بسیار پربار بشه
کار بسیار خوبی کردی که این وبلاگ رو ایجاد کردی
منم در اوایل این راه هستم اما مطمئنم اثرات خیلی خوبی میتونه داشته باشه
قالب وبلاگت هم بسیار جالبه … هدرش هم که دیگه کاملا رویاییه!
ممنون و موفق باشی