خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

یک هیولا و کلی آدم

روزهای زندگی من میگذرند و هر روز سخت تر از دیروز …

شاید به نظر خیلی ها خنده دار بیاد اگه من از زندگی گله و شکایتی داشته باشم. شاید فکر کنن که همه مشکلات دارن و هر کسی مشکلات خاص خودش رو داره ، ولی … زندگی من همیشه یه جورایی با بقیه فرق داشته و به دلیل همین تفاوتهاست که گاهی اوقات بدجوری دلم میگیره و شاکی میشم. اول از همه بگم که من به خودم افتخار میکنم. درسته که ذره کوچیکی توی این دنیای بیکران هستم ولی برای خودم آدم بزرگی هستم و در دنیای خودم همیشه به خصوصیات خودم میبالم. البته این خصوصیات یه کمی زیادی منحصر به فرده و همونطوری که گفتم یه جورایی با بقیه فرق دارم. آره ، من همیشه این احساس رو دارم که با بقیه آدما فرق دارم. درسته که میگم به خودم میبالم ، ولی خیلی وقتا دلم میخواد که ای کاش مثل بقیه بودم … و در نهایت همین تفاوت من با بقیس که مشکلاتی برای من به وجود میاره.

گاهی اوقات احساس میکنم که دیگران اصلا با من و افکارم نمیتونن ارتباط برقرار کنن، ولی به خدا قسم من اصلا آدم پیچیده ای نیستم. من همیشه تنها کاری که کردم این بوده که سعی کردم پاک و درست زندگی کنم. و ای کاش لا اقل تو یکی اینو میفهمیدی …

این روزها خیلی میشه که احساس تنهایی میکنم. احساس میکنم از همه دور شدم و با خودم خلوت میکنم و تو خلوت خودم حسابی گریه میکنم. این روزا زیادی دلم میگیره و این روزا زیادی دلم میشکنه … باور کنید من زیادی حساس نیستم، این شماها هستید که زیادی حساسیت نشون میدید و حتی گاهی بابت گناهای مرتکب نشده آدم رو مجازات میکنید. باور کنید من شما رو دوست دارم و اصلا دلم نمیخواد کوچکترین آزاری به کسی برسونم، ولی مثل اینکه همه از من آزار میبینن. مثل اینکه خیلی غیر قابل تحمل شدم. من نمیدونم چرا کسی فکر نمیکنه که من بیشتر آزار میبینم وقتی که با من اینطوری رفتار میکنن.

این دو روز اخیر رو سعی کردم که بیشتر با خودم خلوت کنم و بیشتر اوقاتم رو تو سایت خودمون گذروندم و مثل دیوونه ها پست کردم. نمیدونم چرا این کار آرومم میکرد. ولی باور کنید که اصلا قصد بدی نداشتم. من الان مدتیه خیلی دل شکسته شدم. از دست شما دلم شکسته ولی خوب امان از دست خودم که هی میریزم تو خودم و صدام در نمیاد و مدام بابت کار نکرده معذرت خواهی میکنم.

آخه خدایا این چه هیولاییه که آفریدی که اینقده همه رو آزار میده ، بهشون خیانت میکنه و حق دوستی رو ادا نمیکنه و دل همه رو میشکنه؟؟؟ آخه این چه جونوریه که هی دلش میشکنه ولی همش باید به این فکر کنه که یه وقت دل کسی نشکنه؟؟؟ آخه این هیولا چرا نمیتونه حرف دلشو بزنه؟؟؟ این هیولا چرا با دیگران فرق داره؟

آره فرق داره واسه اینکه یه هیولاست و بقیه آدمن

پ ن: دلم برای مامانم تنگ شده

پ ن 2: دلم واسه خودم هم تنگ شده

پ ن 3: دلم از دست آدما هم خیلی گرفته … به خدا میخوام محبت کنم چرا نمیگذارید؟؟؟

دلم گرفته است …

دلم گرفته است

دلم گرفته است

به ایوان میروم و دستم را بر پوست کشیده شب میکشم

چراغهای رابطه تاریکند

چراغهای رابطه تاریکند

هیچکس مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد

هیچکس مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد

پرواز را به خاطر بسپار

پرنده مردنی است ….

نمیدونم چرا باید با این شعر فروغ شروع میکردم، فکر میکنم این تمامی احساسات و حرفهای منو بیان کرد. همه چی رو گفت. آره، خیلی وقته که دلم گرفته، دلم میخواد فریاد بزنم ولی نزدم. خدایا ، ای خدای بزرگ من … این حق من بود؟ … تمامی سهم من از محبت بیکرانت این بود؟ … و باز سکوت کردم. دلمو که خونه عشق بود بازم به سطل زباله تبدیل کردم و هرچی بغض داشتم ریختم توش و باز صدام درنیومد … میدونی از کی حرف میزنم؟ از چه زمانی و چه ساعتی؟ من از ساعت عشق حرف میزنم، از ساعت محبت بیکران و از دقیقه مهربانی و از ثانیه شیرینی که در دهانم تلخ شد.

من از زمانی صحبت میکنم که مال تو نیست ، تو به گفته خودت از این زمان خیلی جوان تری و من … من پیرم … به گفته تو و پیر ترم از هر آن کس که تا کنون روی این زمین خاکی زیسته است. من از زمانی صحبت میکنم که متوجه شدم با تو فرق دارم، و نه تنها با تو، بلکه با تمامی موجودات زنده اطرافم، تمامی آدمیان و تمامی دخترانی که تا کنون دیده بودی.

آن لحظه حتی دیوارهای بیجان هم شنیدند که من چگونه در خودم شکستم و فرو رفتم در ژرفنای اندوهی دردناک که هدیه عشق تو بود برای من که تو جوانتری و من پیرم… آری، من پیرم ، من خود زمانم. زمانی که میگذرد و تمام نمیشود. رنج میبیند و رنج میسازد و ابدی است … تمامی ندارد. چه کسی میگوید که زمان احساس ندارد؟ زمان نیز احساس میکند ، درد میکشد ولی لب به گلایه نمیگشاید. از تو و تو ها میشنود و میبیند ولی سکوت میکند. آیا زمان را دیده ای؟ من خود زمانم

در تنهایی خودم میسوزم تا تو تنها نباشی و دمی خوش بیاسایی … و باز هیچ نمیگویم، چرا که من پیرم … من خود زمانم

چه کسی میگوید زمان دل ندارد؟ هم اکنون دل زمان شکسته است و گلایه دارد ولی سخن نمیگوید. زمان به تو عشق میورزید و تو رهایش کردی و دلش را شکستی. شاید من خود زمانم. من خود زمانم … سالهاست که بیدارم، میسوزم و در تنهایی خودم میمانم.

دلم گرفته است …

پ ن 1: فقط دلم گرفته است

پ ن 2: تقدیم به تینتاجیل کوچک، کاراکتر نمایشم که خیلی دوستش میدارم

کلیشه نیستم…

الان چند روزیه میخوام بنویسم ولی خوب متاسفانه انگار قسمت نمیشد تا امشب که بیخوابی باز به سراغم اومد. همیشه فکر میکنم به این بیخوابی و اینکه چرا به سراغم میاد ولی خوب اینم جریانش مثل همون احساس سرما و یخ زدگیه یه جورایی. فکرش رو که میکنم میبینم علت های مختلفی برای این بیخوابی میتونه وجود داشته باشه. آدما آدمو بیخواب میکنن، زندگی آدمو بیخواب میکنه، تازه میگن آدم که عاشق بشه بیخواب میشه …. ولی از همه اینا گذشته یه نکته مهم تری هست. من اصولا از محدودیت متنفرم و همیشه احساس میکنم که خوابیدن شب یه جوری محدودیته. راستی چرا آدما روزا رو بیدارن و شبا میخوابن؟ مگه نمیشه روزا خوابید شبا به کار و زندگی رسید؟ منظور اینه که ما به کلیشه ها عادت کردیم و نمیخوایم دست ازشون برداریم. حالا صرفا مهم نیست که شب رو بخوابیم، بابا بیخیال !!! مشکل از مسائل دیگس. مثلا ما عادت کردیم هر کاری باهامون کردن و هر بلایی سرمون آوردن هیچی نگیم و هر چی میگن گوش کنیم. عادت خیلی چیز بدیه … کلیشه درست میکنه … آدمو درست تبدیل میکنه به یه رباتی که اتصالی کرده و داره ضد برنامه ریزیش عمل میکنه. مثلا اگه بهمون بگن کراوات نزنین ، اگه بهمون بگن پاپیون زشتهههههه …. ما هم میگیم چشم. زور میگن میگیم چشم … و خلاصه بریم سر اصل مطلب.

همونطور که قبلا هم گفتم به وبلاگ نویسی علاقه ای نداشتم و فکر میکردم که صرفا وقت تلف کردنه. تازه از زندان هم خوشم نمیاد. از کلیشه هم بدم میاد. من دنبال ارتباطات گسترده بودم ، پس از تمام هنر و توانم استفاده کردم و به انجمنها و سایت های خارجی مراجعه کردم و اونجا سعی کردم در عین اینکه دوستای جهانی پیدا کنم خودمو به عنوان یه دختر ایرانی نمونه و با معلومات عرضه کنم. راستش موفق هم بودم و حتی سمت های بالا توی خیلی از سایت های معروف به دست آوردم. توی اون انجمن ها و سایت ها به قدری جو دوستانه بود و به قدری همه عزت و احترام حالیشون میشد که حد نداشت. من به وجد اومده بودم و به کارم ادامه میدادم. تازه اینطوری زبان انگلیسیم هم بهتر از قبل شده بود. دوستای خیلی خوب و حتی مشهوری پیدا کرده بودم. ولی خوب هیچوقت عضو سایت ها و انجمن های ایرانی نشدم. ولی آرزو داشتم همیشه یه محیطی مثل اون انجمنهای خارجی برای هموطنای خودم درست کنم. محیطی دوستانه که توش میشه یاد داد و یاد گرفت. میشه دوست بود و دوست داشت و میشد متحد بود. تا اینکه …

یه روز اتفاقی به یه انجمن فارسی زبان سر زدم و اونجا عضو شدم. بدک نبود. اوایل جو دوستانه بود و منم که یهو مثل مگس پریدم هوا و مدیر شدم. البته سمت برام مهم نبود و خیلی هم عادی بود چرا که تو سایت های خارجی هم همیشه سمت میگرفتم و موفق بودم. من با اون برداشتی که از انجمن های خارجی داشتم وارد این انجمن فارسی شدم، اوایلش خوب بود ولی خوب مثل اینکه ما ایرانیا حس همکاری و دوستی حالیمون نمیشه … کم کم همه چی عوض شد. گاهی اوقات احساس میکردم که تا به حال با مشتی نقابدار طرف بودم و در نهایت اونجا رو ترک کردم. ولی خوب این باعث نشد که از اندیشه ای که سالها تو ذهنم داشتم گریزون بشم.

پس شروع کردم و اون انجمن و سایتی رو که همیشه دلم میخواست درست کنم رو راه انداختم و البته که عزیز و همراه همیشگیم هم با کمکهاش به من بهم انگیزه بیشتری میداد. و من بالاخره این سایت رو راه انداختم. اسمش رو هم گذاشتم دروازه هفتم به نیت هفت هنر و نیز با احترام به دو بزرگ سینمای جهان، رومن پولانسکی برای دروازه نهم و اینگمار برگمن برای مهره هفتم ( دوتا فیلمو باهم قاطی کردم ) . در عین اینکه از تجربه تلخ انجمن قبلی که توش بودم دلم گرفته بود ولی باز امیدوار بودم و هستم که میتونم بالاخره اون جمعی رو که همیشه آرزوشو داشتم رو توی این سایت جمع کنم. دلم میخواد که از کلیشه ها فاصله بگیرم، دلم میخواد به آسمون هفتم برسیم و دلم میخواد نشون بدم که ما میتونیم حتی خیلی بهتر از اون خارجیا باهم باشیم و باهم بریم جلو. از دورویی متنفرم و دلم میخواست مکانی درست کنم برای آدمایی که برای همدیگه احترام و ارزش قائل هستن و از هم یاد میگیرن و واسه هم نقاب به چهره نمیزنن … تازه با کراواتشون همدیگه رو خفه نمی کنن. از ارتشی بودن و ساختن ارتش هم خوشم نمیاد، میخوام گروه درست کنم. دلم میخواد آتن دوران پریکلس رو توی این سایت درست کنم. جایی که همه آزادن و صحبت میکنن ، نقد مینویسن ، داستان مینویسن و کارای هنری میکنن و از تجربیات همدیگه کنار هم استفاده میکنن. از جنگ متنفرم و قصد جنگ ندارم، دلم دوستی و صلح و صفا میخواد… امیدوارم به اهدافم بتونم برسم با این سایت. خلاصه به قول حافظ بزرگ

بیا تا گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم     فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم

 میخوام کار نو انجام بدیم باهم … در کنار هم … و هنوز به حس همکاری و احترام  امیدوارم

پ.ن 1: اصلا قصد توهین و دشمنی ندارم و فقط دلم شکسته از دست کسایی که دلمو شکستن

پ.ن 2: عشق باعث بیخوابی میشه

فکر کنم بازم زیاد حرف زدم …. بازم میام …. بازم میگم

آغازی دوباره …

این اولین پست من در این وبلاگ هست و نمیدونم که از کجا باید شروع کنم. مدت زیادیه که من دست به نوشتن نزدم. اهل وبلاگ هم نبودم. بارها وبلاگ درست کردم و سعی کردم مثل آدمیزاد مطلب بنویسم ولی نمیدونم چطور بود که همیشه وبلاگ نویسی منو خسته میکرد. شاید به این دلیل بود که دوست داشتم حرفه ای توی وبلاگم بنویسم و سیستم وبلاگ با اون چیزی که انتظارش رو داشتم فرق میکرد. باور میکنید من اینجا توی ورد پرس یه وبلاگ خوشگل دارم که تزئینش هم کردم، ولی امروز هر چی سعی کردم بعد از دو سال برگردم به همون وبلاگ نمیتونستم. البته من تو اون وبلاگ داستان و شعر مینوشتم، ولی الان احساس کردم که دوست دارم وبلاگی داشته باشم مثل دفترچه خاطرات و بعد از تلاش بسیار برای یافتن پسورد وبلاگ قدیمیم به این نتیجه رسیدم که باید یه وبلاگ جدید درست کنم که ساختارش هم درست مثل دفتر خاطرات باشه از همون اولش.

 

وبلاگ نویسی خیلی طرفدار داره و من همیشه علاقه ای نشون ندادم به این قضیه. البته خوب میشه گفت در عین اینکه یه نویسنده هم هستم ولی خیلی وقته که دست به قلمم خشک شده. یه روزایی بود که توی اتوبوس وقتی از دانشگاه برمیگشتم مینوشتم، ولی الان مدتهاست که دیگه دست من با قلم غریبه شده. دیشب خیلی سعی کردم که توی دفترم بنویسم ولی نتونستم. احساس کردم که بد نیست چیزی رو که دوست داشتم توی دفترم بنویسم توی وبلاگم بنویسم. راستش دستم میلرزید و احساس عجیبی داشتم. کاش میدونستم که چی به سر دستم اومده و چه کسی این بلا رو سر دست من آورده … ولی افسوس و صد افسوس که نمیشه … خوب کتاب که مینویسیم یا توقیفش میکنن و یا با کلی دنگ و فنگ چاپش میکنن. مقاله که مینویسیم باید از کلی فیلتر عبور کنه و آخرش اون چیزی نمیشه که میخواستی … همینطور نمایشنامه و فیلمنامه هم همینطور.

 

فکر کنم الان بدونم چرا دستم به نوشتن خشک شده، البته یکی از دلایلش رو فهمیدم. از وقتی که هر کسی از راه رسید یه داستان آبکی نوشت و کلی فروش کرد … از وقتی که تمامی فیلم نامه ها و نمایشنامه ها کوچه بازاری شدن … از وقتی به هر چرندیاتی لقب نوشته ، مقاله و داستان دادن … از وقتی که هوا سرد شد و آدمیت یخ زد … دست منم یخ زد… انگشتام دیگه نمیتونست قلم رو نگه داره، دستم مدام میلرزید … ولی بازم مینوشتم تا اینکه یه روز دلم لرزید و از همین نقطه بود که اولین لغزش آغاز شد و من از نوشتن دست کشیدم ….

 

ولی حالا تصمیم گرفتم که با نوشتن حرفای دلم شروع کنم تا یخ انگشتام آب بشه و کم کم برم سراغ همون داستانایی که نوشتم و دوست دارم که بنویسم و بعضیا که دوست دارم ادامشون بدم. شاید نوشتن خاطرات روزانه بهترین بهانه باشه برای اینکه بتونم دوباره بنویسم. خدا رو چی دیدی شاید زد و منم وبلاگ نویس خوبی شدم و از وبلاگ بازی خوشم اومد.

 

هوا هنوز سرده، هنوز احساس سرما میکنم و هنوز دستم یخ بستس … امیدوارم هرچه زودتر هوا گرم بشه و همه یخها آب بشه. گاهی اوقات احساس میکنم که یخهایی که توی مملکت خودمون میبینم از قله های یخی قطب شمال عظیم ترن. اینو میدونم که اگه این یخ ها آب بشن چیزهای خوبی از درون این یخها بیرون میاد. تصورشو بکنید… یه مغز که وسط یه صخره یخی منجمد شده … یک دست و حتی یک صدا … اگه یخش آب بشه چه آتیشی به پا میکنه … پس به امید آب شدن یخ ها … به امید آب شدن همه یخها شروع میکنم به نوشتن و انگشتم رو وادار میکنم که دوباره حرکت کنه … هوا هر چقدر سرد باشه، هر چقدر قطر این یخها زیاد باشه دیگه برام مهم نیست … باید حرکت کرد، باید پیش رفت و یخها رو درهم شکست… به امید آن روز …

پ.ن : این منظره پائیزی رو خیلی دوست دارم که به عنوان قالب وبلاگم انتخاب کردم و تقدیم میکنم به کسی که میدونم پائیز رو خیلی دوست داره ، اونم یه پائیز بارونی …

Hello world!

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!

دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.